Sarah

     
 

هوای گریه

دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧

نبسته ام به کس دل، نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج رها ، رها ، رها من !

ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک ؛

به من هر آنکه نزدیک ، از او جدا جدا من !

 نه چشم دل به سوئی ، نه باده در سبوئی ؛که تر کنم گلوئی به یاد آشنا من ! 

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری ، دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من ! 

نبسته ام به کس دل، نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج رها ، رها ، رها من !

ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک ؛

به من هر آنکه نزدیک ، از او جدا جدا من ! 

سیمین بهبهانی

 
  لینک مطلب

آفتاب مي شود

شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦

نگاه کن که غم درون ديده ام ، چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايه سياه سرکشم ، اسير دست آفتاب مي شود

نگاه کن : تمام هستي ام خراب مي شود !

شراره اي مرا به کام مي کشد ، مرا به اوج مي برد ، مرا به دام مي کشد ،

نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب مي شود !

تو آمدي زدورها و دورها

ز سرزمين عطرها و نورها

نشانده اي مرا کنون به زورقي

ز عاجها ، ز ابرها ، بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من ، ببر به شهر شعرها و شورها !

به راه پرستاره مي کشاني ام ، فراتر از ستاره مي نشاني ام ،

نگاه کن : من از ستاره سوختم ، لبالب از ستارگان تب شدم !

چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل ، ستاره چين برکه هاي شب شدم !

چه دور بود پيش از اين زمين ما ، به اين کبود غرفه هاي آسمان !

کنون به گوش من دوباره مي رسد ، صداي تو ، صداي بال برفي فرشتگان !

نگاه کن که من کجا رسيده ام ، به کهکشان ، به بيکران ، به جاودان !

کنون که آمديم تا به اوج ها ، مرا بشوي با شراب موج ها ،

 مرا بپيچ در حرير بوسه ات ، مرا بخواه در شبان ديرپا ،

مرا دگر رها مکن ، مرا از اين ستاره ها جدا مکن !

نگاه کن که موم شب براه ما ، چگونه قطره قطره آب مي شود ،

صراحي ديدگان من به لاي لاي گرم تو ، لبالب از شراب خواب مي شود !

نگاه کن : تو ميدمي و آفتاب مي شود !

فروغ فرخزاد

 
  لینک مطلب

One World

دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦

نام آلبوم جديد کريس د برگ  Story Manهست که One World يکي از موزيکهاي اونه، معني فوق العاده قشنگي داره و مثل هميشه پر از عقايد روشنفکرانه و زيباي کريس د برگه . کسي که عاشق آزادي و مخالف هميشگي جنگه .

لينک دانلود موزيک :

One world

I can feel it in my blood, I can hear it in my footsteps,

I can see it all around, that everywhere connections

Are breaking away, and people know that something must change, must change;

There are better men than I, who with courage and conviction

Are patrolling the lines, waking up the sleepers who will not decide,

And do not think theres anything wrong;

But we are all living here in this beautiful world, sharing

Sunrises every day, we may have different lives, but for all of us,

Here we will stay;

Were living in one world, sleeping in one world, dreaming

In one world, and no-ones going anywhere,

Were living in one world, working in one world, breathing in one world,

Were just the same as anyone;

I believe there is a God, but it doesnt mean that my God is greater

Than yours, it only means we all have the right to believe, ’cos nobody

Knows it for sure, for sure; if theres a Heaven or Hell, or a sweet Paradise,

Or a place where we all meet again, ’cos with minimal change

Everyone here is the same;

Were living in one world, sleeping in one world, dreaming

In one world, and no-ones going anywhere,

Were living in one world, working in one world, breathing in

One world, were just the same as anyone,

Were living in one world, sleeping in one world, dreaming in one world,

And no-ones going anywhere;

Were living in one world, working in one world, breathing in one world,

Were just the same as anyone;

Listen to the voice of millions calling me and you,

Take good care of everywherecos this is my home too,

Laughing in one world, crying in one world, hoping in one world,

Praying in one world, trying in one world, this is my home too,

One world, one world, one world, one world,

One world, one world, one world.

 

 
  لینک مطلب

پریا

سه‌شنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٦

 

يکي بود يکي نبود
زير گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا.
گيس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکي ترک.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج ناله شبگير مي اومد...

« -
پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ 
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميکردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا
***
 » -
پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي کند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟

شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-

پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوي آهن رگ من!

گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده  مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبک مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي کشن
هوي مي کشن:
« -
شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره        ...
***
پريا!
ديگه توک روز شيکسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزن ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، کوير و نمک زار مي بينن

عوضش تو شهر ما .. آخ ! نمي دونين پريا!
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر کي که غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا کينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: شر شر شر!

آتیش می شن : گر گر کر !
تو قلب شب که بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!

آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن

الان غلاما وايسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش کنن
به جائي که شنگولش کنن
سکه يه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
 »
حمومک مورچه داره، بشين و پاشو  « در بيارن
 » 
قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو  « در بيارن

پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون!  ...

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا ...
***
 -
پرياي خط خطي، لخت و عريون ، پاپتي!
شباي چله کوچيک که تو کرسي، چيک و چيک
تخمه ميشکستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف، حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
که دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟

دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.

دنياي ما عيونه
هر کي مي خواد بدونه:

دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر کي باهاش کار داره
دلش خبردار داره!

دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!

دنياي ما - هي هي هي !
عقب آتيش - لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترک
تا کف پات ترک ترک ...

دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه!

خوب، پرياي قصه!
مرغاي  پر شيکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
کي بتون گفت که بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بکنين، کارتونو مشکل بکنين؟

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
 
پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
 
ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
 
شدن، ستاره نحس شدن ...

وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي کنم، بازي رو تماشا مي کنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يکيش تنگ شراب شد
يکيش درياي آب شد
يکيش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...

شرابه رو سر کشيدم
پاشنه رو ور کشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي کوه رسيدم
اون ور کوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:

 -
دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب کرد
کلي برنج تو آب کرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله کرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ...
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:

قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!

احمد شاملو


 

 
  لینک مطلب

ژرف

جمعه ۸ دی ،۱۳۸٥

به خواستن آنچه بايست ديدن

به ديده نگريستن آنچه پيش از ما نبشته اند

به دست يازيدن آنچه ميان خواسته ها و نبشته ها نهفته است

به پيشاني سائيدن آنچه که مي پنداريم

و زيستن از آن روي که همه از دانستن الهام برگيرد

آفريننده بودن به همان اندازه آفريده بودن

تبسم به درون آنها که پنداشته مي شوند

ارتعاش صلابت هنگام يکي شدن تظاهر بر تطابق

 

آري زيستن تنها به بهانه زيستن

و اميد همواره در پي رهانيدن شادی از پس قلعه اندوه

 
  لینک مطلب

برادر کوچولو

دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥

سه تا کريسمس پشت سر هم بود که پيتر يک برادر کوچولو مي خواست . او تنها آن دسته از تبليغات تلويزيوني را دوست داشت که در آنها لذت ياد دادن تمام کارهائي که بلدي به برادر کوچولويت بياموزي ، نشان داده مي شد.هميشه مادرش مي گفت که پيتر آمادگي داشتن برادر کوچولو را ندارد تا امسال. امسال وقتي پيتر دويد توي اتاق نشيمن ، ديد که برادر کوچولويش درست وسط بقيه هديه هاي کادو شده نشسته و با دستهاي کوچکش روي يکي از کادوها ميزند و در حالي که خنده بر لب دارد ، حرفهائي را تکرار مي کند.پيتر از فرط خوشحالي به سوي برادر کوچولويش دويد و دستانش را دور گردن او حلقه کرد ؛ اما در همين لحظه متوجه يک دگمه شد.دست پيتر جسم سرد را پشت گردن برادر کوچولو فشار داد. ديگر برادر کوچولو چيزي نمي گفت، ناگهان برادر کوچولو مانند هر عروسک ديگر ، بي جان نقش زمين شد.

مادرش صداش زد : پيتر !

پيتر که غافلگير شده بود گفت : نمي خواستم اين کار را بکنم.

مادر برادر کوچولو را برداشت ، او را در آغوش خود تشاند و دکمه سياه پشت گردنش را فشرد . حالا برادر کوچولو زنده شده بود. صورتش را در هم کشيد ، گويا ميخواست گريه کند ، اما مادر او را روي زانوي خود گذاشت و به او گفت : چه پسر خوبي ! و برادر کوچولو ديگر گريه نکرد. مادر رو به پيترگفت : برادر کوچولو مثل بقيه اسباب بازيهات نيست. تو بايد بيشتر مراقب اون باشي. دقيقا مثل اينکه يه بچه واقعيه. مادر برادر کوچولو را روي زمين گذاشت و کودک به سمت پيتر به راه افتاد. مادر از پيتر پرسيد : چرا بهش اجازه نمي دي در بازکردن بقيه هديه ها کمکت کنه؟ پيتر به حرف مادرش گوش کرد و به برادر کوچولويش ياد داد که چگونه کاغذ کادوها را پاره و جعبه هاي کادو را باز کند . ماشين آتش نشاني ، چند تا کتاب سخنگو يک ارابه و لگوهاي چوبي ، بقيه هديه هاي کريسمس پيتر را تشکيل مي دادند. ماشين آتش نشاني دومين هديه دوست داشتني پيتر بود ، چون چراغ داشت ، آژير داشت ، شلنگ داشت که مثل نمونه واقعي از آن گاز سبز رنگ بيرون مي آمد.هر چه بود پيتر به اندازه پارسال هديه نگرفته بود .مادر به او گفت که دليل کمي هديه هاي او گراني برادر کوچولو بوده است ، اما از ديد پيتر همه چيز عالي بود ، چون برادر کوچولو بهترين هديه عمرش بود.خوب اين چيزي بود که پيتر ابتدا فکر مي کرد. اولش هر کاري که برادر کوچولو مي کرد خنده دار به نظر مي رسيد.پيتر همه کاغذ کادوهاي پاره شده رو توي ارابه اش گذاشت، اما برادر کوچولو آنها را دوباره برداشت و روي زمين پرتاب کرد . پيتر شروع به خواندن کتاب سخنگو کرد و برادر کوچولو آمد و براي همراهي با برادر ، صفحه هاي آن را به سرعت ورق زد .وقتي مادر براي درست کردن شام به آشپزخانه رفت. پيتر سعي کرد به برادر کوچولو ياد بدهد که چگونه يک برج بلند با لگوهاي چوبي بسازد ، اما مثل اينکه از برج بلند خوشش نمي آمد ؛ چون هر بار که پيتر مقداري از برج را مي ساخت ، برادر کوچولو با دستش خراب مي کرد و مي خنديد ، البته پيتر هم براي بار اول و دوم خنديد ، اما بعد گفت : اين دفعه خوب نگاه کن : مي خوام اين دفعه يه برج واقعا بزرگ بسازم. اما برادر کوچولو توجهي نکرد و وقتي تنها بخش کمي از برج ساخته شده بود ، آن را خراب کرد . پيتر فرياد زد : نه ! و بازوي برادرش را به شدت گرفت و گفت : اين کار رونکن! صورت برادر در هم کشيده شد . گوئي مي خواست گريه کند. پيتر نگاهي به آشپزخانه انداخت و بعد به برادر کوچولويش گفت : گريه نکن !ببين!مي خوام يه برج ديگه بسازم . ببين چه جوري اين کار رو مي کنم.! برادر کوچولو ساخته شدن برج را تماشا کرد، اما همين که تمام شد آن را خراب کرد.ناگهان فکري به ذهن پيتر رسيد .او بهترين برجي را که مي توانست ساخت ، يک برج بلند ، حتي بلند تر از خودش . وقتي مادر دوباره به اتاق نشيمن آمد ، به او گفت : مامان ببين چه برجي ساختم! اما مادر بي توجه از کنار برج گذشت و به طرف برادر کوچولو رفت و او را از روي زمين برداشت و در آغوش خود گرفت و دکمه را فشار داد تا دوباره روشن شود .همين که برادر کوچولو روشن شد ، شروع به گريه کرد تا حدي که صورتش قرمز شد.پيتر که در تمام اين مدت ساکت بود ، به حرف آمد و گفت : نمي خواستم اين طوري بشه! مادر گفت پيتر ! بهت گفته بودم که اين مثل بقيه اسباب بازيهات نيست .وقتي خاموشش مي کني نمي تونه تکون بخوره اما هم مي بينه و هم مي شنوه ! هنوز احساس داره و اين وضعيت اونو مي ترسونه!پيتر جواب داد : اما اون هر چي مي سازم خراب مي کنه . مادر گفت : بچه ها از اين جور کارها مي کنن.اين دقيقا مثل وقتيه که يه برادر کوچولوي واقعي داشته باشي.

در همين بين برادر کوچولو جيغ کشيد . پيتر به آرامي به مادرش گفت : اون مال منه! وقتي برادر کوچولو ساکت شد ، مادر او را به آرامي روي زمين گذاشت . پيتر به او اجازه داد هر کاري که مي خواهد بکند و حتي برج را فرو بريزد.مادر هم قبل از رفتن به آشپزخانه از پيتر خواست که کاغذ کادوها را جمع کند . اين درخواست در حالي بود که پيتر پيشتر يکبار اين کار را کرده بود ، اما مادر نه تنها از او تشکر نکرده بود ، حتي به آن بي توجه هم بود.پيتر با عصبانيت کاغذ کادو ها را گلوله کرد و به درون ارابه اش انداخت تا حدي که تقريبا پر شد. در همين زمان بود که برادر کوچولو ماشين آتشنشاني پيتر را شکست. پيتر وقتي رسيد که برادر ماشين آتش نشاني را بالاي سر برده بود و آن را روي زمين پرتاب کرد.پيتر فرياد زد : نه! شيشه جلوي آن ترک برداشت و از جا در آمد . آري ! ماشين آتش نشاني ، بهترين هديه کريسمس آن سال پيتر شکسته بود ، در حالي که او يکبار هم با آن بازي نکرده بود. وقتي مادر به اتاق نشيمن آمد ، از پيتر به خاطر جمع کردن کاغذ کادو ها تشکر نکرد . به جاي آن برادر کوچولو را از روي زمين برداشت و دوباره روشنش کرد. برادر کوچولو لرزيد و بلندتر از دفعات پيش شروع به گريه کرد. مادر از پيتر پرسيد : خداي من ! خيلي وقته که برادر کوچولوت خاموشه ؟ پيتر پاسخ داد : من اونو دوست ندارم ! ازش متنفرم ! برو پسش بده ! مادر گفت : ديگه حق نداري خاموشش کني ! هرگز ! اما پيتر داد زد : اون مال منه ! اون مال منه و هر کاري که دلم بخواد باهاش مي کنم. اون ماشين آتش نشانيم رو شکست . مادر در جواب پيتر گفت : اون يه بچه ا ست. پيتر جواب داد : اون احمقه ! ازش متنفرم ! برو و اونو پسش بده ! مادر گفت : کم کم ياد مي گيري که باهاش خوب رفتار کني. اما پيتر همچنان از دست برادر کوچولو عصباني بود و گفت : اگه اون پس ندي خاموشش مي کنم و يه جائي قايمش مي کنم که نتوني پيداش کني ! مادر که نمي دانست چه بايد بکند تنها با عصبانيت گفت : پيتر ! پيتر مادرش را قبلا تا اين حد عصباني نديده بود. مادر برادر کوچولو را روي زمين گذاشت و به پيتر نزديک شد . پيتر مطمئن بود که مادر او را تنبيه خواهد کرد ، اما برايش مهم نبود . حالا پيتر هم عصباني بود . او فرياد زد : من خاموشش مي کنم و يه جاي تاريک قايمش مي کنم ؛ اين کار رو مي کنم. مادر جواب داد : تو اين کار رو نمي کني ! سپس دست پيتر را به شدت گرفت و دنبال خودش کشيد.پيتر خود را آماده تنبيه بدني کرده بود. اما اين گونه نشد . به جاي آن انگشتان مادر را احساس کرد که به دنبال چيزي پشت گردن او مي گردند .

بروس هالند راجرز . مترجم : حميد رضا همايوني فر

برگرفته از روزنامه جام جم (11 مهر 1385)

 

 
  لینک مطلب

سکوت سرشار از ناگفته هاست !

شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥

 

 

دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند ، رويايش را آسمان پرستاره ناديده مي گيرد و هر دانه برفي به اشکي نريخته مي ماند.

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ، از حرکات ناکرده ، اعتراف به عشق هاي نهان و شگفتي هاي بر زبان نيامده .

در اين سکوت حقيقت ما نهفته است : حقيقت تو و من !

براي تو و خويش چشماني آرزو مي کنم که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند ؛ گوشي که صدا ها و شناسه ها را در بيهوشي مان بشنود ؛ براي تو و خويش ، روحي که اين همه را در خود گيرد و بپذيرد و زباني که در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون بکشد و بگذارد از آن چيزها که در بندمان کشيده است ، سخن بگوئيم.

گاه آنچه ما را به حقيقت مي رساند ، خود از آن عاري است ؛ زيرا تنها حقيقت است که رهائي مي بخشد !

از بختياري ماست شايد که آنچه مي خواهيم يا به دست نمي آيد يا از دست مي گريزد !

مي خواهم آب شوم در گستره افق ، آنجا که دريا به آخر مي رسد و آسمان آغاز مي شود ؛ مي خواهم با هر آنچه مرا در برگرفته يکي شوم. حس مي کنم و مي دانم ، دست مي سايم و مي ترسم ، باور مي کنم و اميد دارم که هيچ چيز با آن به عناد بر نخيزد . مي خواهم آب شوم در گستره افق ، آنجا که دريا به آخر مي رسد و آسمان آغاز مي شود.

چند بار اميد بستي و دام برنهادي تا دستي ياري دهنده ، کلامي مهر آميز ، نوازشي يا گوشي شنوا به چنگ آري؟

چند بار دامت را تهي يافتي؟ از پاي منشين ، آماده شو که ديگر بار و ديگر بار دام بازگستري!

پس از سفرهاي بسيار و عبور از فراز و فرود امواج اين درياي توفان خيز ، برآنم که در کنار تو لنگر افکنم ، بادبان برچينم ، پارو وانهم ، سکان رها کنم ، به خلوت لنگرگاهت درآيم و در کنارت پهلو گيرم ؛ آغوشت را بازيابم : استواري امن زمين را زير پاي خويش.

پنجه در افکنده ايم با دستهايمان به جاي رها شدن . سنگين سنگين بر دوش مي کشيم بار ديگران را به جاي همراهي کردنشان. عشق ما نيازمند رهائي است نه تصاحب. در راه خويش ايثار بايد نه انجام وظيفه!

سپيده دمان از پس شبي دراز در جان خويش ، آواز خروسي مي شنوم از دور دست و با سومين بانگش در مي يابم که رسوا شده ام. زخم زننده ، مقاومت ناپذير و پر رمز و راز است آفرينش و همه آن چيزها که شدن را امکان مي دهد.

هر مرگ اشارتي است به حياتي ديگر !

اين همه پيچ ، اين همه گذر ، اين همه چراغ ، اين همه علامت ! و همچنان استواري در وفادار ماندن به راهم ، خودم ، هدفم و به تو ! وفائي که مرا و تو را به سوي هدف راه مي نمايد .

جوياي راه خويش باش از اين سان که منم در تکاپوي انسان شدن . در ميان راه ديدار مي کنيم حقيقت را ، آزادي را ، خود را ؛ در ميان راه مي بالد و به بار مي نشيند دوستي يي که توانمان مي دهد تا براي ديگران مامني باشيم و ياوري ؛ اين است راه ما : راه تو و من !

در وجود هر کس رازي بزرگ نهان است ، داستاني ، راهي ، بيراهه اي! طرح افکندن اين راز _ راز من و راز تو ، راز زندگي _ پاداش بزرگ تلاشي پرحاصل است .

بسيار وقت ها با يکديگر از غم و شادي خويش سخن ساز مي کنيم. اما در همه چيزي رازي نيست ، گاه به سخن گفتن از زخمها نيازي نيست ، سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت .

به تو نگاه مي کنم و مي دانم تو تنها نيازمند يکي نگاهي تا به تو دل دهد ، آسوده خاطرت کند ، بگشايدت ، تا به درآئي. من پا پس مي کشم و در نيم گشوده به روي تو بسته مي شود .

پيش از آنکه به تنهائي خود پناه برم ، از ديگران شکوه آغاز مي کنم ، فرياد مي کشم که : ترکم گفته اند !

چرا از خود نمي پرسم کسي را دارم که احساسسم را ، انديشه و رويايم را ، زندگيم را با او قسمت کنم ؟

آغاز جداسري شايد از ديگران نبود !

حلقه هاي مداوم پياپي تا دور دست . تصميم درست صادقانه. با خود وفادار مي مانم آيا ، يا راهي سهل تر انتخاب       مي کنم ؟

بي اعتمادي دري است ، خود ستائي و بيم ، چفت و بست غرور است ؛ و تهيدستي ديوار است و لولاست زنداني را که در آن محبوس راي خويشيم .

دلتنگي مان را براي آزادي و دلخواه ديگران بودن از رخنه هايش تنفس مي کنيم. تو و من توان آن را يافتيم که برگشائيم ، که خود را بگشائيم. بر آنچه دلخواه من است حمله نمي برم ، خود را به تمامي بر آن مي افکنم. اگر برآنم که ديگر بار و ديگر بار بر پاي بتوانم خاست راهي به جز اينم نيست. توان صبر کردن براي رودرروئي با آنچه بايد روي دهد ، براي مواجهه با آنچه روي مي دهد . شکيبيدن ، گشاده بودن ، تحمل کردن ، آزاده بودن .

چندان که به شکوه درمي آئيم از سرماي پيرامون خويش ، از ظلمت و از کمبود نوري گرمي بخش ، چون هميشه بر مي بنديم دريچه ي کلبه مان را ، روح مان را !

اگر مي خواهي نگهم داري دوست من : از دستم مي دهي !

اگر مي خواهي همراهيم کني دوست من تا انسان آزادي باشم ، ميان ما همبستگي از آن گونه مي رويد که زندگي ما هر دو تن را غرقه در شکوفه مي کند !

من آموخته ام به خود گوش فرا دهم و صدائي بشنوم که با من مي گويد : اين لحظه مرا چه هديه خواهد داد ؟

نياموخته ام گوش فرا دادن به صدائي را که با من در سخن است و بي وقفه مي پرسد : من بدين لحظه چه هديه خواهم داد ؟

شبنم و برگها يخ زده است و آرزو هاي من نيز ! ابر هاي برف زا بر آسمان در هم مي پيچد ، باد مي وزد و توفان در مي رسد ، زخمهاي من مي فسرد. يخ آب مي شود در روح من ، در انديشه هايم بهار حضور تو است ؛ بودن تو است.

کسي مي گويد « آري»  به تولد من ، به زندگيم ، به بودنم ، ضعفم ، ناتوانيم ، مرگم !

کسي مي گويد « آري»  به من ، به تو و از انتظار طولاني شنيدن پاسخ من ، شنيدن پاسخ تو خسته نمي شود!

پرواز اعتماد را با يکديگر تجربه کنيم و گرنه مي شکنيم بالهاي دوستي مان را !

با در افکندن خود به دره شايد سرانجام به شناسائي خود توفيق يابي. زير پايم زمين از سم ضربه اسبان مي لرزد ، چهار نعل مي گذرند : وحشي ، گسيخته افسار ، وحشت زده به پيش مي گريزند اسبان . در يالهايشان گره مي خورد آرزوهايم .دوشادوششان مي گريزد خواستهايم. هوا سرشار از بوي اسب است و غم و اندکي غبطه. در افق نقطه هاي سياه کوچکي مي رقصد و زميني که بر آن ايستاده ام ديگر باره آرام يافته است . پنداري رويائي بود آن همه : روياي آزادي يا احساس حبس و بند . در سکوت با يکديگر پيوند داشتن ، همدلي صادقانه ، وفاداري ريشه دار: اعتماد کن !

ازتنهائي مگريز ، به تنهائي مگريز ، گهگاه آن را بجوي و تحمل کن و به آرامش خاطر مجالي ده ! يکديگر را مي آزاريم ، بي آنکه بخواهيم ، شايد بهتر آن باشد که دست به دست يکديگر دهيم بي سخني . دستي که گشاده است ، مي برد ، مي آورد ، رهنمونت مي شود به خانه اي که نور دلچسبش گرمي بخش است.

از کسي نمي پرسند چه هنگام مي تواند خدا نگهدار بگويد ، از عادات انسانيش نمي پرسند ، از خويشتنش نمي پرسند. زماني به ناگاه بايد با آن رو در روي در آيد ، تاب آرد ، بپذيرد وداع را ، درد مرگ را ، فرو ريختن را ، تا ديگر بار بتواند که برخيزد . . . . . . . . . .

 

مارگوت بيگل

 
  لینک مطلب

 

دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٤

 

 

·        اما اولين وظيفه انسان آن است که زندگي را براي ديگران خوشايند سازد.

·        هر کسي به نوبه خود راه مصائب قرون را مي پيمايد. هرکسي اميد نوميد گشته قرون را باز مي يابد.هرکسي قدمهاي خويش را بر جاي پاي کساني مي گذارد که پيش از او بودند ، با مرگ دست و پنجه نرم کردند، مرگ را منکر شدند ، ـ و مردند.

·        آن کس که دوست دارد ، مورد محبت نيست ؛ آن کس که مورد محبت است ، خود دوست ندارد ؛ آن کس که دوست دارد و مورد محبت است يک روز دير يا زود از عشق خود جدا مي شود.آدمي رنج مي برد ، ديگري را مي رنجاند و از اين دو تن بدبخت تر هميشه آن کس نيست که رنج مي برد! 

·        هر کس در اعماق دل خويش گورستان کوچکي از آنان که دوست مي داشته است دارد ، آنها سالها در آنجا در خوابند، بي آنکه هيچ چيز بيدارشان کند.اما روزي مي رسد و انسان خود مي داند که گودال شکافته مي شود : مردگان از گورهاي خود بيرون مي آيند و با لبهای بي رنگ خود به عاشق و يا معشوقي که خاطره شان مانند بچه اي در شکم مادر در سينه اش آرميده است لبخند مي زنند !

·        آنچه از دست بر مي آيد بايد همان را کرد: قهرمان آن کسي است که همان چيزي را که از دستش بر مي آيد انجام دهد . ديگران همين را هم انجام نمي دهند !

·        عشق يک ايمان دائمي است، خدائي وجود داشته باشد يا نه اهميتي ندارد : انسان براي آن ايمان دارد که ايمان دارد ، انسان براي آن دوست دارد که دوست دارد: از اين بيشتر دليلي لازم نيست.

·        او خود در خدا زندگي مي کرد و نيازي نداشت که بدان ايمان بياورد.اين کار درخور ناتوانان و کساني که ناتوان شده اند ، در خور اشخاص کم خون است.آنان مانند گياهان که رو به خورشيد دارند به سوي خدا کشيده مي شوند.آن کس که در کار مردن است به زندگي چنگ مي اندازد ، ولي آنکس که خورشيد و زندگي را در خويشتن دارد ؛ بيرون از خود به جستجوي چه چيزي برود ؟

·        و آن جوانک پارساي پانزده ساله آواز خداي خود را شنيد : اي شما که بايد بميريد ، بميريد! اي شما که بايد  رنج بکشيد ، رنج بکشيد ! کسي براي خوشبخت بودن زندگي نمي کند. براي آن زندگي مي کند که قانون مرا به انجام برساند : رنج بکش ! بمير ! ولي آن باش که بايد باشي : انسان !

· و بي شک اگر اراده خداوند بر آن نبود که آدمي زنده باشد و رنج بکشد ؛ مردن بسيار گواراتر است ................

 

ژان کريستف (رومن رولان)

 

 

 
  لینک مطلب

رز

شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤

 

برخي مي گويند عشق چون رودخانه ئي است که ني هاي نازک را در خود غرق مي کند ،

برخي مي گويند همچون تيغي است که جانت را زخم مي زند ،

عده اي مي گويند چون گرسنگي نيازي دردناک و بي پايان است ،

اما من عقيده دارم که عشق چون گل سرخي است که بذرش در درون تو نهان شده است ؛

 

قلبي که از شکسته شدن مي هراسد ، هرگز به نواي عشق به رقص در نخواهد آمد ؛

رويائي که از بيداري مي هراسد ، هرگز فرصت بوجود آمدن نخواهد داشت ؛

هر آن کس که پرواي رها شدن در سوداي عشق را ندارد ، هرگز آنرا به کسي ارزاني نخواهد کرد ؛

و جاني که از مرگ در هراس باشد ، هرگز چگونه زيستن را نخواهد آموخت ؛

 

پس در شبهاي تنهائي و جاده هاي طولاني بي انتهاي زندگي ،

آنگاه که مي انديشي عشق تنها سهم انسانهاي خوشبخت و قدرتمند است  ؛

تنها به ياد آر : که در زمستان سرد ، در زير برفهاي تلخ و منجمد ، دانه اي نهفته

که گرماي عشق خورشيد ، در بهاران آن را به گل سرخي مبدل خواهد ساخت !

 

 

Some say love, It is a river,
That drowns the tender reed,
Some say love, It is a razor,
That leads your soul to bleed,
Some say love, It is a hunger,
And endless aching need,
I say love, It is a flower,
And you its only seed,

It's the heart, Afraid of breaking,
That never, Learns to dance,
It's the dream, Afraid of waking,
That never, Takes the chance,
It's the one, Who won't be taken,
Who cannot seem to be,
And the soul, Afraid of dying,
That never, Learns to live,

And the night, Has been too lonely,
And the rode, Has been too long,
And you feel, That love is only,
For the lucky, And the strong,
Just remember, In the winter,
Far beneath, The bitter snows,
Lies a seed, That with the sun's love,
!In the spring, Becomes the rose

 

 

 

 
  لینک مطلب

Edelweiss

دوشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٤

Edelweiss, Edelweiss
Every morning you greet me
Small and white, clean and bright
You look happy to meet me
Blossom of snow may you bloom and grow
Bloom and grow forever
Edelweiss, Edelweiss
Bless my homeland forever


 
  لینک مطلب
 

 
دوستان من
 
رتبه وبلاگ در گوگل